محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2519

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ما با هيچيك از آنها سخن نمىكند كه جوابى نيك شنود ، چرا چنيناند ، خدا دچار شرشان كند كه دلهايشان همانند است . » عبد الرحمان بن عبيد ، ابى الكنود ، گويد : معاويه ، حبيب بن مسلمه فهرى و شرحبيل ابن سمط و معن بن يزيد بن اخنس را پيش على فرستاد ، هنگامى كه پيش وى آمدند من آنجا بودم . حبيب حمد خداى گفت و ثناى او كرد سپس گفت : « اما بعد عثمان بن عفان رضى الله عنه خليفه اى بود هدايتگر كه به كتاب خدا عز و جل عمل مىكرد و مطيع امر خداى تعالى بود ، اما از زندگى او به تنگ آمديد ، در كار مرگ وى عجله داشتيد كه بر او تاختيد و خونش بريختيد ، رضى الله عنه ، اگر پندارى كه قاتل وى نبوده اى قاتلانش را بما بده تا به قصاص او بكشيم ، آنگاه از كار مردم كناره كن كه كارشان به مشورت فيما بين باشد و خلافت خويش را به كسى دهند كه بر او همسخن شوند . » گويد : على بن ابى طالب به دو گفت : « بى مادر ، ترا با خلافت و كناره گيرى چكار ؟ ساكت شو كه كوچكتر از اينى و حق اين سخن ندارى . » گويد : حبيب برخاست و گفت : « مرا در وضعى خواهى ديد كه خوش نداشته باشى . » على گفت : « اگر همه سوار و پيادهء خويش را به يارى تازه چه خواهى بود ، خدايت نابود كند اگر مرا نابود نكنى ، حقارت و زشتى را ببين ! برو هر چه مىخواهى بكن . » شرحبيل بن سمط گفت : « من نيز اگر با تو سخن كنم ، بجان خودم كه سخنم همانند سخن يارم خواهد بود ، آيا جوابى جز آنچه با وى گفتى دارى ؟ » على گفت : « آرى براى تو و يارت جوابى جز آنچه دادم هست » آنگاه حمد خدا گفت و ثناى او كرد و گفت : « اما بعد ، خدا جل ثنائه محمد صلى الله عليه و سلم را به حق فرستاد و « به وسيلهء او از گمراهى رهايى آورد و از هلاكت خلاصى داد و از تفرقه